تبليغاتX
اشتباهی

فواید گاو بودن !

معلمی از دانش آموزان خواست فایده گاو بودن را بنویسند و این انشاء آن دانش آموز است .

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت

ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.

اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز می کنم.

البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در می یابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد.

من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است

که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.

هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.

بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم. ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد.

مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته درست می کنند.

هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست.

همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد.

وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد ، نگران جهیزیه اش نیست.

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند. مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش

را تهیه نماید برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند ، یا بدتر از آن پاچه خواری کند.

گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را به دست بیاورند تا به

خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری آنها بروند، از طرفی هیچ

گوساله ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج ندارد و میخواهد ادامه تحصیل دهد.

تازه وقتی هم که عروسی می کنند اینهمه بیا برو، بعله برون، خواستگاری ، مهریه ، نامزدی ،

زیر لفظی، حنا بندان، عروسی ، پاتختی، روتختی، زیر تختی، ماه عسل ،

، طلاق و طلاق کشی و... ندارند.

گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند.

آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.

شاعر در این باره میگوید : سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست

سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست


هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.

نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند.

گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند .

گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند.

شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟

شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟

گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند.


شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟

گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟

آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.

ما از شیر، گوشت ، پوست ، حتی روده و معده ی گاو استفاده می کنیم.

آقای .... معلم خوب ما گفته که از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها

که البته زشت است استفاده می شود.

ما حتی از دستشویی بزرگ گاو (پشگل) هم استفاده می کنیم.

تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟

آیا دیده اید گاوی زیرآب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟

تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟

آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند ؟

یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟

و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟! فلانی گاوي است بین گاوها.

تازه گاوها نیاز به ماشین ندارند تا بابت ماشین 16میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان

را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد.

هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند.

دیده اید گاو نری به خاطر بدست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید : عاشقت هستم"؟!!

سرت،سر شیر است و دمت دم پلنگ؟ !!

دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟

گاوها در جامعه شان فقر ندارند .

گاوها اختلاف طبقاتی ندارند.

آنها شرمنده زن و بچه شان نمی شوند.

رویشان را با سیلی سرخ نگه نمیدارند.

هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمی خورد

هیچ گاوی غمباد نمی گیرد.

هیچ گاوی رشوه نمی گیرد.

هیچ گاوی اختلاس نمی کند.

هیچ گاوی آبروی دیگری را نمی ریزد.

هیچ گاوی خیانت نمی کند.

هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمی شکند

هیچ گاوی دروغ نمی گوید.

هیچ گاوی آنقدر علف نمی خورد که از فرط پرخوری تا صبح خوابش نبرد در حالی که گاو طویله

کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد.

هیچ گاوی گاو دیگر را نمی کشد.

هیچ گاوی...


اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء می خورد و نوبت بقیه نمی شود

که انشایشان را بخوانند.

اما به نظر من مهم ترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید ......

لباس ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر و کره و خامه ... همه از گاو.

ولی با همه منافع ياد شده هیچ گاوی نگفت : من

بلکه گفت: "ما"!

مورخه :دوشنبه 1390/12/01 |ساعت: 1:19 | لینک ثابت | موضوع: خواندنی ها |
Bookmark and Share | داغ کن - کلوب دات کام

سخنانی که باید با طلا نوشت‎

برای نابینا الماس و شیشه یکی است

پس اگر کسی ارزش تو را ندانست

تو بی ارزش نیستی او نابینا ست

******************************

وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی

ببین چه چیز را از دست داده ای که

چنین موفقیتی را بدست آورده ای

******************************

اگه دل کسی رو شکستی، یه میخ بکوب به دیوار

اگه از دلش درآوردی میخ رو از دیوار بیرون بیار

اما اینو بدون، جای اون میخ، همیشه روی دیوار میمونه

******************************

    گاه برای ساختن باید ویران کرد

گاه برای داشتن باید گذشت

گاه در اوج تمنا باید نخواست

******************************

در این دنیا همه چیز اول کوچک است، بعد بزرگ میشود

به جز مصیبت که اول بزرگ است، بعد کوچک میشود

    ******************************

شرط دل دادن ، دل گرفتن است

وگرنه یکی بی دل میماند و یکی دو دل

******************************

تو ارباب سخنانی هستی، که نگفته ای

ولی حرفهایی که زده ای، ارباب تو هستند

******************************

همیشه دلیل شادی کسی باش، نه شریک شادی او

و همیشه شریک غم کسی باش، نه دلیل غم او

******************************

هیچ چیز ویرانگر تر از این نیست که متوجه شویم

که کسی که به آن اعتماد داشته ایم

عمری فریب مان داده است

******************************

مورخه :سه شنبه 1390/10/13 |ساعت: 21:43 | لینک ثابت | موضوع: خواندنی ها |
Bookmark and Share | داغ کن - کلوب دات کام

زندگی یعنی چه؟

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ 
!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند



زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

زنده یاد سهراب سپهری

از وبلاگ: 

تقدیم به عاشق ترین ها در جهان

مورخه :سه شنبه 1390/08/24 |ساعت: 20:7 | لینک ثابت | موضوع: خواندنی ها |
Bookmark and Share | داغ کن - کلوب دات کام

زندگی

باید از منفی بافی دست برداریم ؛ زندگی آنقدرها هم که فکر می کنیم پیچیده نیست.

زندگی کوتاه است

قوانین را زیر پا بگذار

بسرعت ببخش

با صداقت عاشق شو و با حرارت ببوس

همیشه بخند

هیچ وقت لبخند را از لب هایت دریغ نکن

مهم نیست زندگی چقدر عجیب است

زندگی همیشه آنطور که ما فکر می کنیم پیش نمی رود

اما تا زمانی که هستیم ، باید بخندیم و سپاسگذار باشیم

مورخه :یکشنبه 1390/08/22 |ساعت: 10:51 | لینک ثابت | موضوع: خواندنی ها |
Bookmark and Share | داغ کن - کلوب دات کام

خدا هست

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید
آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد.استاد دوباره پرسیدآیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد.استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟ برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفتبا این وصف خدا وجود ندارد.دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند.آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی چیزی نگفت.آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد..

مورخه :چهارشنبه 1390/08/04 |ساعت: 23:32 | لینک ثابت | موضوع: خواندنی ها |
Bookmark and Share | داغ کن - کلوب دات کام

میدونید توی زندگی چی لذت بخشه ؟؟

 لذت بردن یعنی اینکه بری مهمونی، دخترشون برات شربت بیاره آروم بگی :خودتون درست کردین؟؟

اونم با عشوه بگه : بله نوش جان 

تو بگی : پس نمی خورم ، مرسی !



مورخه :چهارشنبه 1390/08/04 |ساعت: 23:28 | لینک ثابت | موضوع: خنده |
Bookmark and Share | داغ کن - کلوب دات کام

داستان “مسافرکش”

مسافرکش بدون مسافر داشته می رفته، کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی می بینه کنار می زنه سوارش می کنه. مسافر روی صندلی جلو می نشینه. یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی می پرسه: آقا منو می شناسی؟ راننده می گه: نه…
راننده واسه یه مسافر خانم که دست تکون می داده نگه می داره و خانمه عقب می نشینه. مسافر مرد دوباره از راننده می پرسه: منو می شناسی؟ راننده می گه: نه. شما؟ مسافر مرد می گه: من عزرائیلم. راننده می گه: برو بابا! اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانمه از عقب به راننده می گه : ببخشید آقا شما دارین با کی حرف می زنین؟ راننده تا اینو می شنوه ترمز می زنه و از ترس فرار می کنه…بعد زنه و مرده با هم ماشین رو می دزدند!

مورخه :سه شنبه 1390/08/03 |ساعت: 2:17 | لینک ثابت | موضوع: خنده |
Bookmark and Share | داغ کن - کلوب دات کام

وقتي شما به شهر نيويورك سفر كنيد، جالب ترين بخش سفر شما هنگامي است كه پس از خروج از هواپيما و فرودگاه، قصد گرفتن يك تاكسي را داشته باشيد. اگر يك تاكسي براي ورود به شهر و رسيدن به مقصد بيابيد شانس به شما روي آورده است. اگر راننده ي تاكسي شهر را بشناسد و از نشاني شما سر در آورد با اقبال ديگري روبرو شده ايد. اگر زبان راننده را بدانيد و بتوانيد با او سخن بگوييد بخت يارتان است و اگر راننده عصباني نباشد، با حسن اتفاق ديگري مواجه هستيد. خلاصه براي رسيدن به مقصد بايد از موانع متعددي بگذريد.

هاروي مك كي مي گويد: «روزي پس از خروج از هواپيما، در محوطه اي به انتظار تاكسي ايستاده بودم كه ناگهان راننده اي با پيراهن سفيد و تميز و پاپيون سياه از اتومبيلش بيرون پريد، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفي خود گفت: «لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذاريد.»

سپس كارت كوچكي را به من داد و گفت: «لطفا به عبارتي كه رسالت مرا تعريف مي كند توجه كنيد.»
بر روي كارت نوشته شده بود: «در كوتاه ترين مدت، با كمترين هزينه، مطمئن ترين راه ممكن و در محيطي دوستانه شما را به مقصد مي رسانم.»

من چنان شگفت زده شدم كه گفتم نكند هواپيما به جاي نيويورك در كره اي ديگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبيل بسيار آراسته اي شدم. پس از آنكه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من كرد و گفت: «پيش از حركت، قهوه ميل داريد؟ در اينجا يك فلاسك قهوه معمولي و فلاسك ديگري از قهوه مخصوص براي كسانيكه رژيم تغذيه دارند، هست.»

گفتم: «خير، قهوه ميل ندارم، اما با نوشابه موافقم».
راننده پرسيد: «در يخدان هم نوشابه دارم و هم آب ميوه.»

سپس با دادن يك بطري نوشابه، حركت كرد و گفت: «اگر ميل به مطالعه داريد مجلات تايم، ورزش و تصوير و آمريكاي امروز در اختيار شما است.»

آنگاه، بار ديگر كارت كوچك ديگري در اختيارم گذاشت و گفت: «اين فهرست ايستگاههاي راديويي است كه مي توانيد از آنها استفاده كنيد. ضمنا من مي توانم درباره بناهاي ديدني و تاريخي و اخبار محلي شهر نيويورك اطلاعاتي به شما بدهم و اگر تمايلي نداشته باشيد مي توانم سكوت كنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم.»

از او پرسيدم: «چند سال است كه به اين شيوه كار مي كنيد؟»
پاسخ داد: « دو سال.»
پرسيدم: «چند سال است كه به اين كار مشغوليد؟»
جواب داد: «هفت سال.»
پرسيدم: «پنج سال اول را چگونه كار مي كردي؟»

گفت: «از همه چيز و همه كس،از اتوبوسها و تاكسي هاي زيادي كه هميشه راه را بند مي آورند، و از دستمزدي كه نويد زندگي بهتري را به همراه نداشت مي ناليدم.

 روزي در اتومبيلم نشسته بودم و به راديو گوش مي دادم كه وين داير شروع به سخنراني كرد. مضمون حرفش اين بود كه مانند مرغابيها كه مدام واك واك مي كنند، غرغر نكنيد، به خود آييد و چون عقابها اوج گيريد. پس از شنيدن آن گفتار راديويي، به پيرامون خود نگريستم و صحنه هايي را ديدم كه تا آن زمان گويي چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاكسيهاي كثيفي كه رانندگانش مدام غرولند مي كردند، هيچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبي نداشتند. سخنان وين داير، بر من چنان تاثيري گذاشت كه تصميم گرفتم تجديد نظري كلي در ديدگاهها و باورهايم به وجود آورم.»

پرسيدم: « چه تفاوتي در زندگي تو حاصل شد؟»
گفت: «سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسيد. نكته اي كه مرا به تعجب واداشت اين بود كه در يكي دو سال گذشته، اين داستان را حداقل با سي راننده تاكسي در ميان گذاشتم اما فقط دو نفر از آنها به شنيدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال كردند. بقيه چون مرغابيها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوي خود را متقاعد كردند كه چنين شيوه اي را نمي توانند برگزينند.»

 

http://www.asriran.com/

مورخه :جمعه 1390/07/08 |ساعت: 21:6 | لینک ثابت | موضوع: خواندنی ها |
Bookmark and Share | داغ کن - کلوب دات کام

ژاپني ها ميگن : ما ميتونيم ، مگر اينکه بلايي نازل بشه !!!
ما ( ايراني ها ) ميگيم : ... ما نمي تونيم ! مگر اينکه فرجي بشه !!!

مورخه :شنبه 1390/05/22 |ساعت: 1:33 | لینک ثابت | موضوع: خواندنی ها |
Bookmark and Share | داغ کن - کلوب دات کام

چقدر خنده داره!!!!!

چقدر خنده داره که يک ساعت عبادت به درگاه الهي دير و طاقت فرسا ميگذره ولي 90 دقيقه بازي يک تيم فوتبال مثل باد مي گذره!
چقدر خنده داره که 50 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه، اما وقتي که با همون مقدار پول به خريد مي ريم کم به چشم مياد!
چقدر خنده داره که يه ساعت عبادت در مسجد طولاني به نظر مياد اما يه ساعت فيلم ديدن به سرعت ميگذره!
چقدر خنده داره که وقتي مي خواهيم عبادت و دعا کنيم هر چي فکر مي کنيم چيزي به فکرمون نمي ياد تا بگيم اما وقتي که مي خوايم با دوستمون حرفهای صدتا يه غاز بزنيم هيچ مشکلي نداريم! تازه وقت هم کم مياريم.
چقدر خنده داره که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافه مي کشه لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمون نمي گنجيم اما وقتي که مراسم دعا و خطابه و نيايش طولاني تر از حدش مي شه شکايت مي کنيم و آزرده خاطر مي شيم!
چقدر خنده داره که خوندن يه صفحه و يا بخش از قرآن يا کتاب دعا سخته اما خوندن 100 صفحه از يه کتاب رمان آسونه!
چقدر خنده داره که سعي ميکنيم رديف جلو صندلي هاي يک کنسرت يا مسابقه رو رزو کنيم اما به آخرين رديف يک مکان مذهبي مثل مسجد يا جايی که راجع به خدا و دين و روز قيامت سخنرانی می کنند تمايل داريم!
چقدر خنده داره که براي عبادت و کارهاي مذهبي هيچ وقت زمان کافي در برنامه روزمره خود پيدا نمي کنيم اما بقيه برنامه ها رو سعي مي کنيم تو آخرين لحظه هم که شده انجام بديم!
چقدر خنده داره که شايعات روزنامه ها رو به راحتي باور مي کنيم و برای همديگه هم با آب و تاب تعريف می کنيم اما سخن خدا و قرآن رو به سختي باور مي کنيم!
چقدر خنده داره که همه مردم مي خوان بدون اينکه به چيزي اعتقاد پيدا کنند و يا کاري در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتي جوکي رو از طريق پيام کوتاه و يا ايميل به ديگران ارسال مي کنيم به سرعت آتشي که در جنگلي انداخته شود همه جا را فرا مي گيرد اما وقتي که سخن و پيام الهي رو مي شنويم کلی در مورد گفتن و يا نگفتن اون فکر مي کنيم! و آخر سر هم بی خيالش می شيم!
خنده داره ؟ اينطور نيست؟!
داريد مي خنديد؟
داريد فکر مي کنيد؟
اين حرفارو به گوش بقيه هم برسونيد و از خداوند سپاس گزار باشيد که او خداي خوب و مهربون و دوست داشتني ای است.
خنده داره؟ ...... يا تاسف آوره؟

مورخه :جمعه 1390/05/14 |ساعت: 13:1 | لینک ثابت | موضوع: خواندنی ها |
Bookmark and Share | داغ کن - کلوب دات کام

دو دوست

دو دوست با پای پياده از جاده ای در بيابان عبور ميکردند.
بين راه سر موضوعی اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند.يکی از آنها از سر خشم؛بر چهره ديگری سيلی زد. دوستی که سيلی خورده بود؛سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چيزی بگويد،روی شنهای بيابان نوشت "امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلی زد".

آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادی رسيدند. تصميم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سيلی خورده بود؛ لغزيد و در آب افتاد. نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت؛ بر روی صخره ای سنگی اين جمله را حک کرد: "امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد".

دوستش با تعجب پرسيد: بعد از آنکه من با سيلی ترا آزردم؛ تو آن جمله را روی شنهای بيابان نوشتی ولی حالا اين جمله را روی تخته سنگ حک ميکنی؟ ديگری لبخند زد و گفت:
"وقتی کسی ما را آزار ميدهد؛ بايد روی شنهای صحرا بنويسيم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما ميکند بايد آن را روی سنگ حک کنيم تا هيچ بادی نتواند آن را از يادها ببرد."

مورخه :یکشنبه 1390/05/09 |ساعت: 21:19 | لینک ثابت | موضوع: خواندنی ها |
Bookmark and Share | داغ کن - کلوب دات کام

سرگذشت جالب یک لغت!!!!

در پس اکثر لغات و اسم ها فلسفه ی جالبی نهفته است.
چرا "استکان"؟؟
در زمان‌های قدیم هنگامیکه هندوها با کشورهای عربی مراوده تجاری داشتند برای نوشیدن چای به همراه خود پیاله‌هایی را به این کشورها خصوصا عراق و شام قدیم آوردند که در آن کشورها به بیاله معروف شد.پس از آن اروپاییانی که برای تجارت به کشورهای عربی سفر میکردند چون در کشورشان از فنجان برای نوشیدن چای یا قهوه استفاده میکردند هنگام بازگشت به کشورشان این پیاله‌ها را به عنوان یادگاری میبردند و آن را East Tea Can مینامیدند. "یک ظرف چای شرقی"به تدریج این کلمه به کشورهای شرقی بازگشت و در آنجا متداول شد.

مورخه :چهارشنبه 1390/04/22 |ساعت: 23:17 | لینک ثابت | موضوع: خواندنی ها |
Bookmark and Share | داغ کن - کلوب دات کام

ما قربانی نیستیم!

در ایالات متحده آمریکا آفریقاییهای بی شماری زندگی می کنند که از جای جای این قاره پهناور به این کشور مهاجرت کرده اند.  تیرگی رنگ پوست و برخی شباهتهای ظاهری باعث شده است تا خیلیها نتوانند تفاوتی بین مهاجران قاره سیاه قائل شوند. انگار ملیت این مهاجران در سیاهی پوستشان ناپدید شده است. گاهی گروهی را می شود از روی پوشش و لباسهای محلیشان تشخیص داد، مثل مهاجران سومالیایی، یا با دقت در لهجه شان فهمید که از یکی از مستعمرات سابق بریتانیا یا فرانسه آمده اند. با این حال یک گروه هستند که همیشه قابل تشخیص هستند، بی آنکه لهجه داشته باشند و یا لباسهای محلیشان را بپوشند: اتیوپیاییها. به دو دلیل اول برازندگی در ظاهر و دوم نوع برخورد. من هنوز یک مرد یا زن اتیوپیایی ندیده ام که موقع صحبت سرش خم باشد. بر عکس بسیاری در موقع صحبت سرشان را راست می کنند و با متانت و یکجور بزرگ منشی در چشم طرف مقابلشان نگاه می کنند.

وقتی در بانک جهانی کارآموز بودم در قهوه خانه کوچکی قهوه می خوردم که  در گوشه خیابان و کنار ساختمان بود و یک خانم میانسال اتیوپیایی آنرا اداره می کرد. وقتی دلیل این نوع رفتار را پرسیدم. به من گفت وقتی ایتالیاییها اتیوپی را اشغال کردند، مردم اتیوپی برای اینکه نشان بدهند که گرچه اشغال شده اند اما شکست نخورده اند تصمیم گرفتند هیچوقت به یک اروپایی یا ایتالیایی با سر خمیده نگاه نکنند. ” ما می خواستیم آنها به چشمان ما نگاه کنند و ببینند که ما هرگز شکست نخورده ایم و روح ما تسخیر ناپذیر است”. راست و دروغ داستان پای راویش، ولی از آن موقع این داستان با من ماند. مردمانی بوده اند که اشغال شده اند ولی شکست نخورده اند. یک چیزهایی در این داستان شبیه تاریخ ایران بود، مردمی که همیشه اشغالگرانشان را متحول کرده اند.

حالا چرا یاد این ماجرا افتادم؟

تا بحال این متنها را دیده اید “من ایرانی نیستم چون….” یا یادداشتهایی که ریشه تمام مشکلات را در اتفاقات هزار و چهارصد سال پیش می بینند و می دانند؟ ترسناک اینجاست که آدمهایی از این حرفها دفاع می کنند  که تحصیلکرده هستند و می توانند در این زمینه مطالعه کنند و درکی داشته باشند. با اینحال بر حرفهایی تاکید می کنند که نه سندیت تاریخی دارند و نه کاربردی در گفتمان امروزی جامعه. شاید تنها دلیل برای زدن این حرفها ناتوانی گویندگان و ضعفشان باشد. هر چه باشد لذتیست در قربانی بودن. قربانی نیازی به احساس مسوولیت ندارد. قربانی از گذشته درخشانی می آید که تنها در ذهن او وجود دارد. قربانی قرار نیست ایرادی داشته باشد یا اشکالی متوجه اش باشد. قربانی کاملترین موجود است چون همه چیز تقصیر دیگران بوده است. چندین سال پیش دانشجویی تازه از راه رسیده داشت برایم نطق می کرد که اگر یزد را دیده بودم می فهمیدم ” ما چه بودیم و چه شدیم” وقتی از او پرسیدم که آیا هیچوقت اوستا را خوانده است یا نگاهی به تاریخ ساسانیان انداخته است جواب داد “نه، ولی معلوم بود که ما چه ملتی بودیم!” اصلا از یادآوری این نکته خوشش نیامد که در این چهارده قرنی که گذشته اقوام ساکن فلات ایران بیشتر از چند بار عوض شده اند. و شاید قطره ای از خون ایرانیان قبل از اسلام در رگهای ما جاری نباشد (لطفا رگ غیرتتان بیرون نزد، گفتم شاید!)  انگار مخاطبم شاهزاده ای  ساسانی بود که  روزی در کاخهای شوش و تیسفون زندگی می کرده است.

چرا بعضیها هنوز دوست دارند خود را قربانی اتفاقاتی بدانند که قرنها از وقوع آنها می گذرد؟ طنز آمیز اینجاست که اگر همه معایب و دشواریهای فعلی را تقصیر تمام حوادث گذشته، اقوام اشغالگر، همسایگان و غیره بدانیم، در نهایت این ما هستیم که باید تغییر کنیم تا در وضعیتمان تغییری پیش بیاید.   حرف بزرگمردی سالهاست که با من است “اگر ایران بد است، بدی ماست و اگر خوب است خوبی ما، ما شریک همه زیبایها و همه زشتیهایش هستیم” چرا ما از واقعیت امروزمان به توهم یک گذشته پرشکوه پناه می بریم که درباره آن چیزی هم نمی دانیم؟ هنریست البته احساس بزرگی کردن بواسطه کارهای اقوامی که صدها سال پیش شکوهی از خود به یادگار گذاشته اند. چون در این احساس غرور نه اصالتیست که متکی به رنج باشد و نه نجابتی که از دستاوردهای امروزین آمده باشد. شاید بد نباشد یکبار هم ما سرمان را بالا بگیریم و چشم درچشم تاریخمان نگاه کنیم.  تا بداند که ما هنوز تسخیر نشده ایم. تا بداند ما قربانی نیستیم.  تا بداند که ما درسهایش را می خواهیم و از شکوه گذشتگان بی نیازیم.

منبع: http://adadpay.com/2011/06/18/111-259/

مورخه :شنبه 1390/04/18 |ساعت: 23:49 | لینک ثابت | موضوع: خواندنی ها |
Bookmark and Share | داغ کن - کلوب دات کام

تفاوت مقام مادری!!!!

مدت کوتاهی از انتشار این تصویر زن ژاپنی که حتی در آخرین لحظات زندگی خود فرزند خود را در آغوش داشت نگذشته بود که روزنامه های جهان اقدام به تعریف و تمجید از مقام مادری و محبت زن ژاپنی پرداختند

اما ؟؟؟؟

جایی در فلسطین نیز تصویر زنی است که توسط نیروهای اشغالگر اسرائیلی کشته میشود در حالیکه فرزند خود را در آغوش دارد ولی هیچ یک از روزنامه های جهان این تصویر را منتشر نکرد حتی اشاره ای هم به آن نشد
چرا؟ فقط بخاطر اینکه زن مسلمان است و فلسطینی؟؟


مورخه :دوشنبه 1390/04/06 |ساعت: 0:50 | لینک ثابت | موضوع: |
Bookmark and Share | داغ کن - کلوب دات کام

 تا حالا پیش خودتان تصور کرده اید که اگر روزی زن شما ، در محل کارتان ، رئیس شما بشود ، چه عواقبی خواهد داشت ؟
اگر مایلید تا گوشه ای از عواقب شوم این وضعیت را دریابید ، این مطلب را تا آخر ، به دقت مطالعه کنید !

اگر یکروز ، چند ساعت دیر به محل کارتان برسید ...
واکنش همسر/رئیس شما : این چه موقع اومدن به سر کاره ؟ می دونی ساعت چنده ؟ چرا اینقدر دیر اومدی ؟ چیکار می کردی ؟ کجا بودی ؟ با کی بودی ؟ نکنه یه زن دیگه گرفتی ؟! خائن ! این چوب دستی من کجاست ؟! دیگه حق نداری پاتو نه توی خونه و نه تو اداره بذاری !

اگر یکروز از ارباب رجوع ، زیر میزی یا همان رشوه ، دریافت کنید ...
واکنش همسر/رئیس شما : این چه کاری بود که تو کردی ؟ چرا این کار رو کردی ؟ مگه حقوق خودت برات کافی نبود ؟ مگه خرج و مخارجت در ماه چقدره ؟ چرا خرجت اینقدر رفته بالا ؟ نکنه یه زن دیگه گرفتی ؟! خائن ! ...

اگر یکروز ، تقاضای چند روز مرخصی نمایید ...
واکنش همسر/رئیس شما : چرا تقاضای مرخصی کردی ؟ دیگه چه اتفاقی برات افتاده ؟ جایی می خوای بری ؟ کجا می خوای بری ؟ چرا می خوای بری ؟ با کی می خوای بری ؟ نکنه یه زن دیگه گرفتی ؟! خائن ! ...

اگر یکروز در پرونده هایی که زیر دست شماست ، اشتباهی رخ دهد ...
واکنش همسر/رئیس شما : چرا این اشتباه رو مرتکب شدی ؟ چرا توی کارت دقت نکردی ؟ چرا چند وقته که بی دقت شدی ؟ چرا اینقدر حواست پرته ؟ انگار که فکر و ذکرت یه جای دیگست ؟ حواست کجاست ؟ هوش و حواست پیش کیه ؟ به کی داشتی فکر می کردی ؟ نکنه یه زن دیگه گرفتی ؟! خائن ! ...

اگر یکروز ، بعنوان کارمند نمونه اداره معرفی شوید ...
واکنش همسر/رئیس شما : از صمیم قلب بهت تبریک می گم . تو بعنوان کارمند نمونه شناخته شدی . حالا بگو ببینم ، چی شد که یکدفعه اینقدر عوض شدی ؟ چی باعث شده که اینقدر خوب کار کنی ؟ انگیزت برای خوب کار کردن چی بوده ؟ مشوقت کی بوده ؟ نکنه یه زن دیگه گرفتی ؟! خائن ! ...

اگر یکروز بخواهید از کارتان استعفا دهید ...
واکنش همسر/رئیس شما : چرا می خوای استعفا بدی ؟ مگه اتفاقی افتاده ؟ پس مخارج زندگی رو چطوری می خوای تامین کنی ؟ مگه شغل بهتری پیدا کردی ؟ چه شغلی ؟ کی برات پیدا کرده ؟ نکنه یه زن دیگه گرفتی ؟! خائن ! ...

امیدوارم که با خواندن این مطلب ، به عمق فاجعه پی برده باشید ! پس به شما توصیه می شود که یا زوجه ای که رئیس باشد اختیار نکنید ، یا نگذارید که خانومتان رئیس شما بشود ، و یا اگر هم یک زمانی خدایی نا کرده ، روم به دیوار ، خانوم شما رئیستان شد ، سریعا و بدون هیچگونه معطلی ، از محل اداره متواری شوید و به دنبال یک شغل دیگر بروید !...

مورخه :دوشنبه 1390/04/06 |ساعت: 0:44 | لینک ثابت | موضوع: خواندنی ها |
Bookmark and Share | داغ کن - کلوب دات کام